گریه می شنوم این روزها و چشمه ی خشک اشک های خودم را می بینم و خنده هایی که مابینشان قطره قطره اشک می چکد از چشمم و من متعجب خودم را می نگرم که این زاری ست!؟...و دیگر هیچ نمی گویم تا خودم باشم و گریه های بینا بین خنده ام.
سرعتم به سوی آینده زیاد شده.روزهایی ست که اسباب جمع کرده و نکرده باید راهی شوم.خوشبختانه همه ی عمرم به نوده دقیقه ای بودن عادت داشتم و با آن ساخته ام.
روزهای خانه ماندنم سریع سپری می شود و من همین مانده ها را با دماغم بو می کشم و آنقدر عمیق که شاید توقعم این است که تا بار دیگر آمدنم از دل تنگی ام جلوگیری کنند.
حیاط خانه هوایش ابری و خنک است...دلم...دلم ترانه ای می طلبد ...موسیقی ای با صدای بلند و سرم را بلند کرده و نگاهم را به ته آسمان چسبانده بشنوم و زمزمه اش کنم.
تمام مادرم را دوست دارم.
و تمام پدرم را.
و تمام خواهرم
که از غرور
هر بار که در آغوشم فشردمش(به زور) نکرد دست هایش را حلقه کند دور کمرم.
ولی من
تمام این ها را دوست دارم.
تمام همین ها را..
پ.ن.های ضد حال اما اجباری:
۱.ممکنه کامنتها دیگه تایید نشند.یا دست کم همشون.
۲.نمیدونم دفه ی بعد کی آپ میکنم.اما میدونم که حتمن مینویسم بازم.
۳.دوستون دارم.